معلمم!

رساترین فریاد فریاد توست که بر بام جان ها آواز می دهی وکام پروانه ها سرشار می شود از حقیقت و جام درختان سیراب ازطراوت وجان لبریز از تازگی بازی گوی ومیدان وعاطفه وکتاب .

زمزمه تو مقدس ترین ترانه است در گوش پیچک های عاشق تا گرم وسبز و سیراب از منبر صنوبرهای استوار بالا روند تا جایی که با دستان خویش یک تکه آفتاب بردارند وبرای همیشه نور در کوله بار نهند .

تو بهار مکرری که با حضور حیات بخش خویش زمستان را پایان می دهد .

به سخن که می ایستی  پنجره ای از امید به رویم می گشایی و آن دم که در مهمانی آئینه ها شرکتم دادی سبد سبد ستاره تعارفم کردی .

تو در کنار الفبای زندگی آنقدر اصرار ورزیدی که قامت شب فرو شکست وآب حیات در کویراندیشه ام به فوران ایستاد.

وچه با حوصله ومدارا ومتانت ازکوچه های سرد عبورم دادی وجواهر کلام را برسطحی از تاریکی پاشاندی .

تا معرفت بگسترانی رنگ رنگ وبهار هدیه کنی بی درنگ.

ای صبح روشن دانایی روزت مبارک!